شاعر : محسن سید اسماعیلی نوع شعر : مدح وزن شعر : فاعلاتن فاعلاتن فاعلن قالب شعر : مثنوی
چون محرم شد تمام ازسال هفت با سـپاه خـویش برخـیـبربرفت
شد سـپـه برامراحـمد رهسـپار تا رونـد پنهان بهسـوی کارزار
اهـل خـیـبـر مطلع شـد از خطر شـد مـهـیـا بـاسـلاح وهـمنـفـر
لـشکـراسـلام ومـردان شـجـاع قصـدشان پس فـتحباب آن قِلاع قلعهها هر یک بلند از جنس سنگ راه حـمـله سوی آنها بودتـنگ
تـیـرمیانـداخـتـنـد ازسـوی بام دور قــلعه چـالـهها از بـهـر دام
آبجـوش و قـیرداغ و منجـنیق نقشهای میخواست ازاحمد دقیق کرد آرایـش یـمـیـن وهم یـسـار شـد مـهـیا لـشکـرش بر کارزار
جنگ سخـتی بود آنجا درمیان بود دشـمن بسقـوی وپُـرتوان
قـلعـۀ نـاعـم بـکـرد اوّل سـقـوط بود فـتح دیـگـران آن رامـنـوط
اوّلـین قـلـعـه عـلی مفــتوح کرد تـیرهم چشـمولیّ مجـروح کرد بعد ازآن شد حمله بر بُرج قَموص کشته گـردیـدندبسـیارینُـفـوس
بود پرچــم نزد بـوبـکـرعَـتـیـق ترس آمد مسـلمـین از منجـنـیـق
کرد بوبکر ازخجالت سرفرود عجزخود را برمحمد چون نمود بعد ازاوپرچـم بدادش برعُـمَر تا بیابـد بر قَمـوص آندم ظَـفَـر
چون بدیـدش اویلانی ازجـهود کرد اوهم ازخجـالت سر فُرود
کرد عودت گفت احمدرا چـنین نیسـت پـیـروزی مـهـیا ای امین ترس شیخان رعبآوردش قلوب بـرسـپاهمـسـلـمـین آمـدکـروب
بعد از آن گـفـتا پیـمـبر بر سـپاه مـنـتـظـر بـاشـیـد تا وقـت پـگـاه
پـرچـم دین را دهـم درآنزمان من بهدست جنگجـویی قهـرمان
قـهـرمــانِ فــاتـح ســدّیچـنـیـن هسـت مـحـبـوب خـداوندوامین
صبح فردا من بگـویم زو نشـان تارود چون شیرغرّان جنگشان
مسـلمین آنشب همه در انتـظار تـاکه بـاشـد فـاتـح ایـن کـارزار
کیست محبوب و عزیز آن امین بـنـدۀ مـحـبـوب ربّالـعـالـمـیـن صبح پرسید ازسپاهش مصطفی آن عـلـی شـیـر خـدا باشد کجـا؟
پس شنیدش ازعلی آن چشمدرد گـفـت تا نـزدش عـلـی را آورند
چـشـمِ او را چون بزد آبدهـان دردآن تسکین گرفـتـشناگهـان
داد رأیـت را بـه دسـتـان عــلـی افـتــخـاردیـگـری شـد بـروَلـی
پس بدانـستـند آن محبوب کیست دوستدارحق واحمد آن علیست جنگ میکردش علی بادشمنان تـیرونیـزه پرت میشد بیامان
چون رسیدش نزدقلعه مرتضی کـرد تکـبـیـرش معـطر آن فضا
پــرچـم اسـلام را زدبـرزمـیـن نـزدش آمد حارِث آن مردلعـین
بود مـیـرِقـلعه حارث آن زمـان جنگـجـویی بس قـوی وازیَلان
هـمنَـبـَردِ مـرتـضـی گـردیــد او با علی درجنگ شد اوروبهرو ضربهای زد بَر سَرش چون مرتضی در دمی حـارِث برفـتـش بر فـنا دید مرحَب چون برادرمُرده استازغضب دیوانه شد چون مردِ مست بود مَرحَـب یک دلاورازیهـود کس قویتر زودرآن قلعه نبود
حمله شد بر مرتضی ازکرگدن تـا کـنـد سـر را جـدا او از بـدن
رد نمودش ضربه راآن بوتُراب صیحۀ مَرحَب شنیدش چون غُراب ضربهای کوبید علی بر فرق او ذوالـفـقـارش رفت پـائـین تا گلو
بعدِ مرحب هر یلی بود از یهود درفـرارازدیگری ره میربود
جملگیشان سویقـلـعه بـرپـناه پس علی تعقـیب کردش آنسپاه
درب قـلعـه بسـته بودند آنیهود راه داخـل گـشـتـنِ دیـگـر نـبـود
چون درِخـیـبر گرفت آنجا ولیّ ازمـلائک میشـنـیـدی یاعـلـی
او در قـلـعـه بـکـنـدش نـاگـهـان اهـل خـیـبـرداد کـردند وفـغـان
درب قلعه را که اوپرتـاب کرد جابجا نتـوان نمودش هشتمرد